حكيم ابوالقاسم فردوسى
424
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بخشايش يافتن تركان از اسفنديار چون تركان بديدند كه ارجاسپ رفت و از هر سو تيغ ايرانيان بر ايشان فرود آمد ، همهء بزرگانشان از اسپ پياده شدند و به پيش اسفنديار پهلوان آمدند و جامهء نبرد از تن بيرون كردند و كمانهاى تركى را بر زمين انداختند . پس با زارى به اسفنديار گفتند : اى شهريار ، اگر ما بندگان را به جان زينهار دهى ، همگى به كيش تو درآييم و آتشها را بپرستيم . ليك ايرانيان آن سخنان ايشان را به چيزى نيانگاشتند و تيغ بزدند و پيوسته از ايشان بكشتند تا اين كه همهجا از خونشان درخشان گشت . ولى از سوى ديگر ، چون اسفنديار - آن پهلوان پيل تن و شاه خسرونژاد - آواز ايشان را بشنيد ، آنها را به جان و تن زينهار بداد و به آن سپاه فرّخ ايران با بانگ بلند گفت : اى ايرانيان نامدار ، دست از كشتن اين چينيان بكشيد . اكنون كه سپاه دشمن پست گشت ، شمايان نيز از اين پس دست از كشتن برداريد زيرا كه ايشان بسيار خوار و زار و بيچارهاند . پس اين سگان را به جان زينهار دهيد . اينك ديگر دست از گرفتن بازداريد و هيچكس را در بند نيآوريد و خونش را مريزيد . بر اين كشتگان اسپ نتازانيد و بگرديد و اين زخميان را بشماريد . از براى جان زرير ، ايشان را مگيريد و ديگر بيش از اين بر اسپان جنگى نمانيد . چون سپاهيان اين آواى اسفنديار تهمتن را بشنيدند ، همگى به سوى او روى نهادند و در لشگرگاه خويش فرود آمدند و از براى آن پيروزى تبيره بزدند . سراسر آن شب را از شادى آن پيروزىِ رستموار نخفتند . چون آن شب تيرهگون بگذشت ، همچنان در دشت و بيابان خون روان بود . پس كِي گشتاسپ نامور با سران سپاه به ديدار آن رزمگاه آمد و به گِرد آن كشتگان بگشت و هر كه را بديد ، بر او بگريست و بگذشت . تا اين كه برادرش را ديد كه با زارى كشته شده و به خوارى بر آن آوردگاه افكنده گشته است . چون او را آن چنان خوار بديد ، جامهء خسروى بر تن دريد و از آن اسپ خوبرنگ فرود آمد و هر دو چنگ را به ريش